هفته پیش پرسشی مطرح کردم که یکی از معضلات فرهنگی ماست. همیشه گفته می شود که چرا ادبیات ما جهانی نمی شود. چرا ما با این پیشینه فرهنگی عظیم و سترگی که داشته ایم اکنون هیچ جایگاهی در ادبیات جهان نداریم. چرا حتی کشورهای عربی در این زمینه از ما جلو هستند. به نظر من یا ما در باره پیشینه خود غلو می کنیم یا این که در سده های اخیر بخصوص دویست سال گذشته درجا زده ایم. شاید بتوان گفت که هر دو نظر درست باشد. یعنی ما ایرانی ها هم مردم غلوکاری هستیم و هم به گونه در افتخارات گذشته خویش مانده ایم و کمتر به امروز پرداخته ایم. حال با این همه گذشته و با این هجوم و یورش فرهنگ غالب غرب چکار باید بکنیم. در سیاست کاری نداریم در اقتصاد همچنین اگرچه این مقولات از هم جداناپذیر هستند و ما نمی توانیم بگوییم ما در فرهنگ فلان مشکل را داریم و در دیگر امور نه.
یکی از مهم ترین پایه های هر چیز نه پاسخ که پرسش است. من باز می پرسم چرا ما از ذهنیت شرقی خود بخصوص در داستان سرایی فاصله گرفته ایم. آیآ باید چنین می شده است یا باید به راه دیگری می رفته ایم و اکنون در بیراهه قدم می زنیم. اندک جوابی به یکی از دوستان در بخش نظرات داده ام که می تواند کمی مساله را پیش ببرد تقریبا نگاه کلی خود را مطرح کرده ام . دست دوستان دیگر را به یاری می فشاریم.
