روزهایی است که جشن کتاب و جوائز آن از چپ و راست برگزار می شود از کتاب فصل گرفته تا کتاب سال مجلاتی چون سلام بچه ها که همه این ها به نوبه خود برای معرفی کتاب های خوب و مناسب ارزش دارد . کتاب هایی که خواننده را در این آشفته بازار یاری می دهند تا کتاب های خوب و خواندنی را بهتر پیدا و شناسایی کند. البته هر جشنواره ای به اقتضای ارگانی که آن را حمایت می کند دارای تنگناهایی برای انتخاب کتاب مناسب است مثلا می توانم بگویم که امسال کتاب نان و گل سرخ زنده یاد مرحوم ابراهیمی الوند یکی از کتاب های بسیار خوب بود که به نظر من هر نویسنده تاریخی باید آن را یک بار بخواند تا فهم درست از یک برهه تاریخی به دست آورد و بخصوص برای نویسندگان ایرانی که بسیار مایل هستند از تاریخ بنویسند خواندن این کتاب ضروری است. اما دوران امسال کتاب سال سلام بچه ها به خاطر همان فرامینی که از بالا صادر می شود نتوانستند آن را معرفی کنند حال آن که من خود یکی از طرفداران سرسخت این کتاب بودم و به همه توصیبه می کنم که یک بار این کتاب را با دقت بخوانند و حتما آن بهره ها برخواهند گرفت.
در پایان یک خبر خوش هم به طرفداران سیاه مشق نوشت های خودم بدهم که امروز از جشنواره کتاب سال رضوی زنگ زدند که کتاب جوان ترین ستاره بنده یعنی زندگی امام جواد غ ُ را به عنوان کتاب سال رضوی برگزیده اند که مراسم آن سوم آبان در همدان خواهد بود. باید بگویم که این کتاب را من اصلا راهی جشنواره نکرده بودم یعنی اخلاق من این است کتابی که چاپ می شود اگر کسی خواستار داوری در باره آن است باید آن را تهیه کند و بعد...
باز هم خدا را شاکر هستم که همیشه مرا از الطاف خفیه خود بهره مند می کند.
هفته پیش در باره رفتار نیک یکی از ناشران خصوصی نوشتم فکر کردم مطلبی هم در باره یکی از ناشران شبه دولتی بنویسم. ناشری که ادعایش گوش فلک را کر کرده است و بارها برای نوشتن کتاب سفارشی استمداد جسته که هر بار به طریقی نه گفته ام. اما از سرنوشت یکی از کتاب هایم که سفارش هم نبود بلکه کار دل بود و آنچه خود نوشته بودم باید بگویم که ناشر محترم این کار را شش سال در محاق قرار داد. اگر رابطه ام با تصویرکر خوب کودکان نبود که دوستانه از وی بخواهم تصاویر مجموعه را تکمیل کند شاید هنوز که هنوز است این مجموعه در انبار ناشر محترم خاک می خوردو یک بار هم که برای اعتراض عزم سفر کرده بودم و هزاران کیلومتر رفته بودم مدیر عامل محترم که گویی از دماغ فیل افتاده اند حتی به خود زحمت ندادند این نویسنده پشمینه پوش را ببنند. نویسنده ای که دو جایزه مهم برای نشر محترم به ارمغان آورده بود. از همان پشت در فرمودند که به هر کار دارد برود پیش او. در اصل یعنی برود پی کارش.
چشم تان روز بد نبیند بعد از آن که کتاب از چاپخانه بیرون آمد و متوجه شدم که جلدش مال کتابی و داستانهایش مال کتابی اگر کاردم می زدی خون از رگهایم بیرون نمی آمد. سرانجام هم که تلفن زدم گفتند که بد بختانه همان چند نسخه خراب بوده است که به دست تو نویسنده مقصر افتاده است. یعنی آقایان حتی کتابها را تورق نکرده بودند. گفتم حال که چنین است چند نسخه سالم را بفرستید تا برای دوستان ارسال کنم یا هدیه بدهم که گفتند باشد. نه یک ماه . نه دو ماه. بلکه شش ماه گذشت . سفری پیش آمد رفتیم و برگشتیم اما خبری از کتاب ها نشد. بعد که پیگیر شدم گفتتد بارنامه کرده ایم . خنده ام گرفت بیست جلد کتاب ۲۰ صفحه ای را بار کامیونی کرده بودند و همان روزها فرستاده بودند که بعد هم معلوم شد آقایان پس از این همه تلفن و تلفن کشی به دروغ ادعا می کرده اند که کتابها را فرستاده اند. سرانجام روزی از شعبه تهران شان خواستند که کتابهای خراب را بفرستم تا کتاب های سالم را برایم بفرستند. حالا من که پشت فرمان ماشین بودند می خواهم منفجر شوم از این همه فریبکاری. چه کنم که این نویسنده بوده اند که از اول تاریخ از روزی که از مادرزاده شده اند یا گوشه زندان بوده اند یا گرفتار امواج دریا شده اند. یا سرشان رفته لای چرخ قطار یا هم بدتر از همه ناشرانی که فکر می کنند همه کاره اند که در اصل اگر همین موجود ضعیف سر ا پا تقصیر نباشد آقایان باید بروند بیرون شهرببخشید دنبال گله شان و...
این را فقط در چواب یکی از دوستانی که گفته بود تو خیلی شانس داری نوشتم تا بدانند که من هم چه خون دلی از این ناشران محترم که نخورده ام ولی پوست من کلفت تر از این ها ست. من به کوری ناشرانی که می خواهند نویسندگان را از صفحه روزگار محو کند خواهم نوشت و سعی خواهم کرد کاری کنم کارستان ...
